و بار دیگر شهری که دوست می دارم

-خوب به سلامتی ویزای اقامتون هم دوباره تمدید شد و ما یه نفس راحت کشیدیم اینقدر که این مدت اوضاع و رابطه های دو طرف خراب بود من و همسر ته دلمون واقعا ترس اینو داشتیم که ریجکت بشیم و تمام.
راستش به دور از خیلی از مسائل حاشیه ای،من و همسر زندگی کردن تو این کشور رو خیلی خیلی دوست داریم و اصلا نمیتونیم فکرشو بکنیم تو این شرایط مجبور باشیم برگردیم و دوباره از اول شروع کنیم به خصوص برای ما که دیگه ت ه ر ا ن هم باشیم باز از خانواده هامون دوریم و اگه بخواییم بعد مسافت رو هم در نظر بگیریم دقیقا با هواپیما همون تایم رو تو مسیریم.
اینجا رو دوست دارم چون اون آرامشی رو که تو زندگی لازم دارم تا حدود خیلی زیادی بهم داده.اینجا رو دوست دارم چون دیدم رو نسبت به ملیت و مذهب و خیلی چیزای دیگه بکلی تغییر داده اینجا رو دوست دارم چون وقتی تو خیابونهاش قدم میزنم هیچ ترسی از قضاوت آدمها ندارم و هیچ ترسی از برخوردهای خشن اینروزها.اینجا رو دوست دارم چون هر جایی که قدم میزارم جز احترام و لبخند چیزی نمیبینم. اینجا رو دوست دارم چون به من یاد داده حتی به کوچکترین حقوق آدمها هم باید با همه توان احترام گذاشت.اینجا رو دوست دارم چون با همه وجودم معنی در رفاه زندگی کردن مردم رو دیدم. اینجا رو دوست دارم چون محیط کاری خوبی دارم و می تونم از تواناییهام بی ترس و دلهره استفاده کنم.اینجا رو دوست دارم چون امکاناتی به من داده که تو کشورم نمیتونستم براحتی داشته باشم.اینجا رو دوست دارم چون اونقدر به کشورم نزدیکه که حس نمی کنم خیلی ازش دورم.اینجا رو دوست دارم چون وقتی خانواده ام تصمیم می گیرن چند روزی رو از استرس ها و نگرانیها دور باشن من خونه ای دارم که میتونم میزبانشون باشم و شادشون کنم.اینجا رو دوست دارم چون موقع رانندگی نیازی نیست به زمین و زمان بد و بیراه بگم و.....
تو این مدتی که اینجا بودیم کلی اتفاقهای ریز و درشت افتاد که از روز اولی که اینجا اومدم نظرمو تغییر داد به خیلی چیزها ریز شدم و شروع کردم تو ذهنم به مقایسه کردن.اون روزها می گفتم بعد یه مدت بر می گردیم حتما. یا می گفتم اگه هم برنگردیم بریم یه جایی که اقامت موقت نداشته باشیم هر چند که همسر حسابی مصممه به رفتن به جایی که شرایط استیبل تر باشه و میگه نمی خوام مدام استرس اینو داشته باشم که حالا اینبار مشکلی برای اقامتمون پیش میاد یا نه و اینکه تو هر چند سال هم که اینجا باشی باز هم ستیزن اینجا بحساب نمیای.ولی خوب من اینجا رو واقعا دوست دارم و ترجیح میدم هر وقت به مرز دلتنگی رسیدم به این فکر کنم که مشکل فقط مرخصی گرقتنه نه راه دور و چیزای دیگه.اینجا خیالم راحته که حتی اگه منم نتونم برم خانوادم میتونن مرتب بهم سر بزنن و این چیزاست که منو شاد می کنه.
-خوب از این مدته بگم که با این پروژه جدید حسابی سرگرم بودم گاهی شبها هم خوابش رو میدیدم.تو میتینگ ها ترس داشتم که یهو یکی با انگشت اشاره منو متهم کنه به تاخیر و خیلی چیزای دیگه. خیلی روزها همسر چند ساعتش رو میذاشت برای من در حالیکه خودش یه عالمه کار رو سرش ریخته بود و میدیم که تو خونه هم مشغوله کار کردنه اما کارهای منو میذاشت تو اولویت اول تا استرس نگیرم. خداییش بدون اون هیچکاری هم نمی تونستم بکنم.خیلی ازت ممنونم مهربون من.
اوج استرسم موقعی بود که باید لیست متریالهای لازم رو برای خرید آماده می کردم یعنی دقیقا عین لیست تو خریداری میشه مثلا هزار تا ولو و اینقدر پاپپ و فیتینگ و .....و منم همش میترسیدم کم و زیادش ضایع باشه و مردم از بس چک کردم و حساب کتاب کردم.ولی تجربه بی نظیریه همون چیزی رو که تو طراحی میکنی به اجرا در میاد و میبینیش خودت.خوبی کار ما اینه که طراحی و اجرا با همه.و دیدن نتیجه کار خیلی به آدم انرژی میده.
-از قبل عید حسابی افتادم رو دور وزن کم کردن.طوری که عید هر کی میدیدم می گفت چقدر لاغر شدی.حدود 5 کیلو براحتی در عرض یکی دو ماه کم کردم براحتی یعنی اینکه اصلا بهم فشار نیومد.برنج رو یه وعده در هفته می خوردم و نان هم خیلی حساب شده.شام فقط سالاد البته توش همه چیز میریختم و حسابی پر ملات بود گاهی هم سوپ.صبحانه هم میوه و کرن فلکس با شیر سویا و میان وعده ها هم آجیل و باز میوه.اما چیزی که از همه مهمتر بود به نظرم چای سبز بود یعنی این چای سبزه خیلی سرعت لاغر شدن رو زیاد می کنه. منم که عاشق چای سبزم روزی دو سه لیوان می خورم این در حالیه که من اصلا اهل چای خوردن نیستم.خلاصه که من حسابی مشعوف بودم از این وضع موجود که مامانم و همسری شروع کردن به وصف مزایای خام خواری و خلاصه منو تحریک کردن اوووووووووه حسابیییی.مامانم که قبلا هم چند روزی رو تو ماه خام خواری میکرد و خیلی راضی بود ولی من اصلا فکرش و هم نمیتونستم بکنم. من ِ شکموووو چه به این حرفها آخه. ولی همسر حسابی مشوقم بود برای اینکار. منم دیگه نمی خواستم کم بیارم جو گیر شدم وگفتم تا یه هفته پایتم بزن که رفتییییم. خلاصه الان من یه سنی خام خوارم که درخدمتتون هستم الان روحم اینقدر آزاده که میتونه بیات پیش شما هر جا که هستین سبک سبکم مثل پر قو
اما اعصاب مصاب ندارم از بس سالاد خوردم و این گاز رو به بارم نتونستم روشن کنم. مامان می گفت تا 70 درجه اشکال نداره غذا حرارت ببینه. اما من یه عالمه کدو و قارچ و بادمجان و کرفس و ...گذاشتم سه ساعت تو فر با دمای 70 درجه بعدش درش آوردم دیدم مثل همون سه ساعت پیششونن نمیدونم شایدم برقی بودن فر دلیلش باشه. همون شبم من یه ماساژ رزو کرده بودم هات استُن همسر هم هر هر می خندید می گفت الان این بادمجونه اینقدر حرارتش کم و ملایمه بیا بزارم رو کمرت به جای هات استُن راست می گفت بخدا
. یه عالمه غذا هست که هوس کردم اما نمی خوام قولمو بشکونم و بی اراده بازی در بیارم به قول مامانم تازه سر یه هفته بدنت شروع می کنه به سم زدایی
.باز ماشالله به همت مامانم و حتی همسری. آهاااای شماهایی که امروز غذای خوشمزه دارین نوووووش جانتوووووون و بدونین امروز یه نفر یه غذایی داره شامل فلفل دلمه ای که توشو پر از گوجه میکس شده کرده با قارچ و ابلیمو و روغن زیتون و چند روزه که داره فقط به آخر هفته فکر می کنه
.
-می خوام یکی از عکسامو تو محل کارم تو پست بعدی براتون بزارم البته صورتم زیاد مشخص نیست چون دوربین رو به نور بود گفتم از الان بگم که دعوام نکنین.اما فعلا اینو داشته باشین تا یخم باز بشه برای عکسهای بعدی.
ادامه مطلب در مورد یه شخصیته که خیلی دوستش میدارم و کامنت آیلا جونم باعث شد حسابی یادش کنم.بابا بسکی.
ادامه مطلب




